دیگه باورم شده بود کسی تو این دنیا نمنو نمیخواد تا اینکه با یکی به اسم کامیار آشنا شدم30 ساله بود 9 سال ازم بزرگتر بود.
از زنش بخاطر اینکه زنش نمیتونست بچه دار شه جدا شده بود.
بهم ابراز علاقه میکرد.سر و وضعش متوسط بود
وضع مالیش خیلی خوب بود
منم که از دروغ متنفر بودم سیر تا پیاز زندگیمو واسش گفتم
اونم قبول کرد
بعد 1 ماه آشنایی تو 3شهریور 1381 روز تولد 21 سالگیم با هم ازدواج کردیم
دلیل ازدواجم این بود که بلاخره خودمو باور کنم
یه سرپناه داشته باشم....
بعد یک عمر حقارت و تحقیر شدن اونم فقط بخاطر قیافه
حداقل یکم شخصیت خودمو بالا ببرم
بعد ازدواج فقط ماهی یه بار با مادرم تماس داشتم
علاوه بر اون با لیلا هم خیلی صمیمی بودم
4 ماه بعد ازدواجم فهمیدم 3 ماهه حاملم.
کامیار خیلی خوشحال بود.
اصلا فکر کنم بخاطر بچه منو گرفته بود.
6 ماهه باردار بودم که سر و کله زن قبلیش مرجان پیدا شد
2 سال ازم کوچکتر بود.
گفت رفتم دکتر خودمو دوا درمون کردم میتونم بچه دار شم
گفت وقتی الهام بچشو دنیا آورد طلاقش بده بچشم بده مال خودش
از اونجایی که کامیار مرجانو به من ترجیح میداد گفت بعد تولد بچت طلاقت میدم
باورم نمیشد برای سومین بار سرخوردگی
برای دومین بار طلاق
اون موقعها لیلا و یکی از دوستام هما تنها همدم هام بودن
هر جفتشون میگفتن به خدا توکل کن
تیر 82 دخترم بدنیا اومدم
اسمشو شیدا گذاشتم
از بچگیم عاشق اسم شیدا بودم
بهم حس خوبی میداد.
بعد تولد شیدا طلاق گرفتم.
مهریم هم 110 سکه بود
نصفشو گرفتم
یه خونه اجاره کردم.
اون موقعها فقط 22 سالم بود.
بعد 4 ماه هما برای برادرش که 34 ساله بود و زن و پسرش تو یه تصادف مرده بودن
خواستگاری کرد.
اما من از همه مردا متنفر بودم
دلم برای آیدین و آیلار لک زده بود
نزدیک 3 سال ندیده بودمشون.
هما میگفت داداشمو ببین یه کم باهاش حرف بزن
شاید به توافق رسیدین
برای اولین بار داداششو دیدم
اسمش حسین بود
8 سال ازم بزرگتر بود
از نظر قیافه خیلی به سعید شبیه بود.
میگفت 4 سال پیش زنش و پسر 2 سالش تو تصادف مردن
میگفت خیلی تنهاس
حسین هیچ مشکلی با شیدا نداشت
میگفت اینم دخترته حق داره پیشت باشه
من تجربم زیاد بود.
فهمیدم حسین مثل سعید و بهروز و کامیار نیست
میترسیدم واسه بار سوم ازدواج کنم
اما بخاطر خودم و شیدا قبول کردم
خانوادم خیلی از حسین خوششون اومد
احسان میگفت خیلی شبیه سعیده
سعید رفته بود شمال
قرار بود 2 سال دیگه بذازره بچه هامو ببینم
این شد که واسه بار سوم زمانی که دقیقا 1 سال از ازدواجم با کامیار میگذشت
در 22 سالگیم
ازدواج کردم.
حسین خیلی با شیدا مهربون بود
مثل یه پدر واقعی
اما آذر 1382 لیلا که تازه دختر اولشو که اسمش باران بود دنیا آورده بود
تو 1 ماهگی دخترش از دنیا رفت
لیلا تو زندگیش خیلی درد کشیده بود.
بخصوص از جانب پدر و مادرم
تازه 23 سالش بود.
خیلی برام سخت بود دوستی که تو همه مشکلاتم باهام بود رو از دست بدم
اما پدر و مادرم براشون مهم نبود
اما احسان..............
واقعا شکست
داشت میمرد.
بارانو بغل میکرد و هق هق گریه میکرد
احسان. لیلا رو خیلی سخت بدست آورد و خیلی آسون از دست داد
احسان بعد لیلا تنها کسی بود که تو خونواده منو میفهمیدو حالا خودش مث مرده ها بود
حالشو هیچ کس نمیتونست بفهمه
طفلک برادرم
_______________________________________
در جواب دوستانی که گفتن مگه 16 سالگی دیپلم میدن
باید بگم من دوم و سوم دبستانو جهشی خوندم
دلیل دانشکاه نرفتنم هم ترس از تحقیر شدن بود
اونم فقط بخاطر قیافم
سوالی دارین بپرسین که جواب بدم تا نکته ی مبهمی باقی نمونه
ببخشید پست طولانی شد
فکر کنم 1 یا 2 قسمت باقی مونده