خرید بک لینک
سلام به همه ی دوستان

شرمنده برای مدتی که نبودم

بچه ها یه سوال

وبلاگو ببندمش یا ادامه بدم؟

میشه نظراتتونو بگین؟

اگه نظرا زیاد باشه ادامش میدم

برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:22

یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.

روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد. «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»

سناتور سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»

سن پیتر گفت «می فهمم. به هرگفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»

سن پیتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»

حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»

و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.

در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند.

به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت.

بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟

سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»

بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»

شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود ... امروز دیگر تو رای دادی».

برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:22

سلااااااااااااااااااااام بر دوستان عزیز

میبخشید یه چند وقتی نبودم

ممنون از نظر های زیباتون

و شرمنده از این که نتونستم جواب بدم

قربان همتون

محمد

برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:22

امروزم یک داستان کوتاه ، زیبا ، قشنگ


پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .

عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند

پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند . سپس به او گفتند :"باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"

پیرمرد غمگین شد ، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .

زنم در خانه سالمندان است .

هر صبح انجا میروم و صبحانه را با او می خورم . نمیخواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت : خودمان به او خبر میدهیم.

پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متاسفم . او آلزایمر دارد . چیزی متوجه نخواهد شد ! حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت ! وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید ، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به ارامی گفت : اما من که میدانم او چه کسی است ...!

برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:22

امروز هم یک داستان کوتاه و زیبا و اموزنده گذاشتم امیدوارم لذت ببرین


سقراط رحمه الله علیه در حال مرگ بود . به او زهر داده بودند ، و او می خندید !

یکی از مریدانش از او پرسید:

حالا وقت غصه است ،مرگ خیلی نزدیک است ، تو میخندی و چشمان ما پر از اشک است.

سقراط گفت: غصه کجاست؟؟ اگر من بمیرم و کامل بمیرم ، کسی باقی نمانده تا غصه را تجربه کند

و اگر من بمیرم و باز هم باقی باشم نیاز به غصه برای چیست؟

ان چه از دست می رود من نیستم . من انی هستم که باقی می مانم

او گفت:من خوشحالم . مرگ فقط می تواند 2 کار بکند:یا میتواند کاملا مرا از بین ببرد پس من خوشحال هستم زیرا من اینجا نخواهم بود تا غصه را تجربه کنم و اگر بخشی از من باقی بماند باز هم خوشحالم ان بخشی که من نبوده ، از بین رفته است .

مرگ فقط همین 2 کار را می تواند بکند برای همین است که می خندم زیرا مرگ چه چیز را می تواند از من بگیرد؟

برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:22

سلام سلام

امروز گفتم 1 داستان عاشقانه بذارم چون چند وقتیه از این داستانا نذاشته بودم و بازدید کننده ها هم سلیقه های متفاوتی دارن پس امروز با 1 داستان عشقی در خدمتتونیم



روزی روزگاری جزیره ای بود که تمام احساسات در انجا زندگی می کردند . شادی ، غم ، دانش و همچنین سایر احساسات مانند عشق.

یک روز به احساسات اعلام شد که جزیره غرق خواهد شد . بنابر این همگی قایق هایی را ساختند و انجا را ترک کردند . به جز عشق . عشق تنها حسی بود که باقی ماند . عشق خواست تا اخرین لحضه ممکن مقاومت کند . وقتی جزیره تقریبا غرق شده بود ، عشق تصمیم گرفت تا کمک بخواهد .

ثروت در قایقی مجلل در حال عبور از کنار عشق بود .

عشق گفت : میتوانی من را هم با خود ببری؟

ثروت جواب داد: در قایقم طلا و نقره زیادی هست و جایی برای تو وجود ندارد.

عشق تصمیم گرفت از غرور ، که او هم سوار بر کشتی زیبایی از کنارش در حال عبور بود درخواست کمک کند .

-غرور ، لطفا کمکم کن

غرور جواب داد : عشق،من نمیتوانم کمکت کنم . تو خیس هستی و ممکن است به قایقم اسیب برسانی

غم نزدیک بود، و عشق از او هم درخواست کمک کرد و گفت اجازه بده همراهت بیایم

غم جواب داد :اه... عشق من خیلی غمگینم و نیاز دارم تنها باشم

شادی هم از کنار عشق گذشت و به قدری شاد بود که حتی صدای درخواست عشق را نشنید

ناگهان صدایی به گوش رسید،

بیا عشق ، من تو را همراه خود خواهم برد

صدا صدای پیری بود .

عشق درود فرستاد و به حدی خوشحال شد که فراموش کرد مقصدشان را بپرسدوقتی به خشکی رسید پیری راه خودش را در پیش گرفت . عشق با علم به این که چه قدر مدیون پیریست از دانش که مسنی دیگر بود پرسید : چه کسی نجاتم داد؟

دانش جواب داد : زمان بود

عشق پرسید :زمان؟اما چرا نجاتم داد؟

دانش با فرزانگی خاص و عمیقی لبخند زد و جواب داد : زیرا تنها زمان است که توانایی درک عشق را داراست

برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:22

سلام دوستان عزیز

امروز 1 پست متفاوت گذاشتم

داستان نیست

اما خیلی جالبه

پیشنهاد می کنم حتما دانلود کنین و نظرتونو بگین

حجمش هم زیاد نیست


دانلود

برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:22

برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:22

من خودم این داستان قشنگ و فلسفی را خیلی دوست دارم

توی خیلی از لحظات زندگیم به دردم خورده

امیدوارم خوشتون بیاد



ارتو اشی قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خون الوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد .

او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت می کرد.

یکی از طرفدارانش نوشته بود :چرا خدا تو را برای چنین بیماری اتخاب کرد؟

او در جواب گفت:در دنیا 50 میلیون کودک بازی تنیس را اغاز می کنند.

5 میلیون نفر یاد میگیرند که چگونه تنیس بازی کنند.

500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند

50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند

5 هزار نفر از انها سر شناس میشوند

50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا میکنند

4 نفر به نیمه نهایی میرسند

و 2 نفر انها به فینال...

و ان هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم هرگز به خدا نگفتم خدایا چرا من؟

و امروز هم که از این بیماری رنج می کشم نیز نمیگویم خدایا چرا من؟

برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:22

حقیقتی انکارناپذیر...


kimia

برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:21

روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید.»
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود... او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آن روز، روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور، پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
« امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم »

برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:21

نوزده یا بیست سالم بود ، یک بار ماشین پدرم را برداشتم و با دوستم رفتیم که به اصطلاح یک دوری در خیابون بزنیم ، حس و حال جوانی و شاید هم نادانی باعث شد جلوی پای یک خانمی که کنار خیابان ایستاده بود و مقداری خرید هم کرده بود ترمز کنیم دوستم از آن خانوم خواست که سوار ماشین بشود و ایشان قبول نکرد از ما اصرار و مثلا گرم گرفتن و از آن خانوم که محترم هم بود انکار و این جمله که لطفا مزاحم نشید!


دیگه کم کم ما هم نا امید شدیم و قصد حرکت داشتیم که ناگهان یک موتور نیروی انتظامی جلوی ما نگاه داشت و دو سرنشین آن آمدند به سوی ماشین و از من کارت ماشین را خواستند ، من هم دادم بعد گفت بیا پایین من هم پیاده شدم ، یکی از آنها با حالتی تهاجمی و با یک فحش جاشنی گفت: برای چی مزاحم مردم میشوی ؟
من که واقعا ترسیده بودم گفتم : من مزاحم نشدم

گفت: حالا که رفتی امشب بازداشتگاه معلوم میشه چه غلطی کردی

داشت کلید ماشین را از دستم میگرفت دیدم همون خانوم که تا دو دقیقه پیش واقعا مزاحمش شده بودم اومد طرف نیروی انتظامی و گفت: جناب سروان این بچهها مزاحم من نشدند ، مسافر کش بودند مسیرمون به هم نمیخورد
پلیس یه نگاهی به من کرد و سویچ و کارت ماشین را بهم داد

من سوار ماشین شدم و با دوستم رفتیم ، ولی شرمندگی که برام به وجود آمد را تا آخر عمر فراموش نمیکنم من حتی از شرمندگی نتونستم به صورت آن خانوم نگاه کنم و عذر خواهی و یا تشکر کنم


این ماجرا برای دوران جوانی بود ولی باعث شد تا همین امروز یک همچین کاری را تکرار نکنم و هر وقت از خیابان عبور میکنم به خانومها با احترام خاصی نگاه کنم

بیائید دست به دست هم بدهیم این فرهنگ را در کشورمان نهادینه کنیم ، تا همه با هم با امنیت کنار هم باشیم
بیایید یاد بگیریم که فرهنگ را خودمان باید بسازیم

اگر حکومتها فرهنگها را ویران نکنند مطمئن باشید فرهنگ سازی نمیکنند ، پس خودمان فرهنگ را بسازیم

برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:21

شب سردی بود … پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدند. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت.

پیرزن با خودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه. میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش، هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن …

برق خوشحالی توی چشماش دوید.. دیگه سردش نبود ! پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه؛ تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد … خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان … مادر جان ! پیرزن ایستاد، برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار …

پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه… مُو مُستَحق نیستُم !

زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن … اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت :پیر شی ننه … پیر شی ! خیر بیبینی

برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:21

لحظه برگزیده ... آفرینش خالق هستی


برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:21

کتاب آموزش ” رزومه نویسی ” به زبانی فارسی در قالب پی دی اف


برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:21

مادرم زیباترین نعمت خدایت است حواست باشد...


فرزند عزیزم:

آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،

اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویانتوانستم لباسهایم را بپوشم

اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است

صبور باش و درکم کن

یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چندبار لباسهایت عوض کنم

برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارهاداستانی را برایت تعریف کنم...

وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمندهنکن

وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتیمیکنم،با تمسخر به من ننگر

وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصتبده و عصبانی نشو

وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را بهمن بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....

زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهمبمیرم،عصبانی نشو..روزی خود میفهمی

از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانینشو

یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم

کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایانبرسانم

فرزند دلبندم،دوستت دارم

برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:21

پیامک تصویری شماره یک : روابط ...

داستان

منبع : سایت مردمان

برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:21

و عشق اینجا معنا پیدا می کند....



















برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:21

اين يکي از داستان هاي عشقي، تلخ و شيرين است پسري به نام دارا در يکي از روستاهاي کوچک زندگي مي کرد.او18 سال داشت و بسيار زيبا بود.او قلبي رئوف و مهربان داشت.دارا در يکي از روزههاي پائيزي که که در مقابل خانه ي شان نشسته بود و براي زندگي آينده خود برنامه ريزي ميکرد،چشمش به دختري رعناافتاد.آن دختر اهل آن روستا نبود.دخترک بسيار زيبا بود.نام آن دختر سارا بود.هر دوي آنها ...



به هم زول زده بودند و همديگر را نگاه مي کردند وهيچ يک جرأت اول صحبت کردن را نداشت.يکي دو دقيقه اي به همين صورت ادامه داشت تا اينکه دختر به راه خود ادامه داد و رفت. مدتي گذشت دارا هر روز در فکر سارا بود،حتي در زماني که کارمي کرد ، درس مي خواند و حتي در زمان استراحت فکرش شده بود سارا و سارا وسارا...يک روز وقتي دارا به همراه همکلاسيهايش به روستا برميگشت،دوستان او پيشنهاد دادند که براي چند ساعتي به


روستائي که در چند کيلومتري از روستاي آنها بود بروند وتفريحي بکنند.دارا برعکس هميشه قبول کرد. آنها به روستا رسيدند و به طرف امام زده اي که در ان روستا بود حرکت کردند.دارا ابتدا به سمت آبخوري امام زاده رفت.در حال نوشيدن آب بود که صداي دختري را شنيد، به طرف صدا حرکت کرد.دختري را ديد که درحال رازو نياز بود...بله آن دختر سارا بود و آن روستا محل زندگي او.دارا در گوشه اي در حالي که مخفي شده بود، سارا را نگاه مي کرد.وقتي سارا مناجاتش تمام شد به طرف خانه حرکت کرد و دارا نيز او را تعقيب ميکرد، تا اينکه سارا به خانه اش رسيد.خانه اي کوچک و قديمي،در زد پير زني آرام آرام آمد ودررا باز کرد و سارا وارد آن خانه شد دارا که خوشحال بود به خانه اش باز گشت.چند هفته اي گذشت.يک روز دارا براي زيارت امام زاده به طرف روستا حرکت کرد.مثل هميشه اول به سمت آبخوري رفت.بعد از گذشت يکي دو ساعت که زيارتش تمام شد به طرف روستايش حرکت کرد.هنوز داخل روستا بود که صداي ناله و زاري شنيد.ناخوداگاه به سمت صدا حرکت کرد ناگهان خود را در مقابل خانه سارا ديد.حجله اي در مقابل در خانه قرار داده بودند و اعلاميه اي را روي آن

نسب کرده بودند.در ان اعلاميه تصوير سارا ديده مي شد،به نامش نگاه کرد نوشته بودند ساره زماني.حالش بد شد گوئي با پتکي به سرش زده بودند در حالي که گريه ميکرد به طرف خانه حرکت کرد.او درآن روز قصم خورد تا


با هيچ دختري صحبت نکند و خود را در خانه حبس کند.سال هاي زيادي به همين صورت گذشت.او 58 سالش شده بود.دارا قصم خود را شکسته بود و به بيرون از خانه مي رفت.روستاي آنها به شهر بزرگي تبديل شده بود


پارکي در نزديکي خانه ي دارا قرار داشت.دارا ازدواج نکرده بود به همين خاطر به بچه خيلي علاقه داشت و هر روز براي ديدن بچه ها به پارک مي رفت.در يکي از روزهاي تايستاني که دارا به عادت هميشگي به پارک رفته بود صداي ناله هاي پيرزني را شنيد که آه و ناله ميکرد. بي اختيار به طرف او حرکت کرد و احوال او را پرسيد سر صحبت بين آن دو باز شد و هر دو شروع به درد و دل کردند.پيرزن اززمان نوجواني خود صحبت مي کرد و مي گفت 17 سال داشتم.روزي که به روستاي ديگري رفته بودم ،پسري را ديدم که در مقابل خانه ي شان نشسته بود و به من زُل زده بود و نگاه مي کرد.آن پسر بسيار زيبا و جذاب بود.عاشقش شدم ولي ديگر او را نديدم. دارا هم شروع به گفتن تمام خاطرات دوران جوانيش کرد.وقتي صحبت دارا تمام شد پيرزن شروع به گريه کردن کرد و گفت سارائي که عاشقش بودي من هستم و آن کسي که توحجله اش را ديدي خواهر دوقلوي من بود که ساره نام


داشت.دارا که چشمهايش را اشک گرفته بود و از روي خوشحالي نمي دانست چه کار کند،در همان پارک از او خواستگاري کرد.و هر دوي آنهابا دلهائي جوان زندگي تازه اي را شروع کردند.

برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:21

از زندگي خسته شده بود.... شقيقه هاش تير مي کشيد ..

بي تفاوت به ديوار سفيد خيره شده بود... چقدر خسته بود... از نگاهش پيدا بود. تنها اوميدانست...

چقدر دوستش داشت؟ جواب اين سوال را نمي دانست اما کسي در درونش فرياد ميزد
يک دنيا اما دنيا به چشمش کوچک بود...به اندازه ي تمام ثانيه هايي که با ياد او.فکر او صداي او زندگي کرده بود...

اما باز هم کم بود چون همه ي انها به نظرش به کوتاهي يک روياي شيرين بي بازگشت بود....

هر اندازه که بود.مطمعن بود که ديگر بدون او حتي نفس هم برايش سنگين خواهد بودو مي دانست ديگر بي او زندگي چيزي کم دارد به رنگ عشق!

نگاهش به جعبه ي کوچکي بود که روي ميز بود. دستش را دراز کرد جعبه را برداشت.نفسش داشت بند مي امد. ياد يک هفته پيش افتاد که با چه شوق و ذوقي رفت

و خريدش تا بدهدش يادگاري .يادگاري که با ان عشق را جاودان سازد..چه قدر زيبا بود ... درخشش نگينش توجه همه را به خود جلب ميکرد. چه قدر با خودش تمرين

کرد. شب از هيجان خوابش نبرد. اخه فردا باهاش قرار داشت . صبح زود بلند شد . يک دوش گرفت. کت شلواري را که مي دانست خيلي دوست دارد پوشيد. حسابي

خوش تيپ کرد. جعبه را گذاشت تو جيبش. اما طاقت نياورد باز کرد و بار ديگر نگاهش کرد. چه قدر زيبا بود اما ميدانست اين زيبايي در برار ان عزيز که دلش را سال ها

بود دزديده بود هيچ است.

سر ساعت رسيد. از تاخير داشتن متنفر بود.چند دقيقه بعد او امد. کمي اشفته بود. با خودش گفت حتما براي رسيدن به من عجله کرده است. سر ميز هميشگي

شان نشستند. کمي صحبت کردند. کم حرف بود. بيشتر دوست داشت که بشنود. از همه چيز برايش گفت. داشت کم کم حرفاش را جمع و جور مي کرد. از اضطراب

تو جيبش با جعبه بازي مي کرد. تا خواست حرف دلش را بزنه.. وسط حرفش پريد گفت.. .... يک چيزي را مي خواستم بهت بگم. من دارم ميرم. تا اخر هفته ي ديگه...

ديگه هيچي نشنيد .. انگار که مرد.. قلبش ديگه نمي زد.. صداش در نمي امد.گلوش خشک شده بود....تا اينکه به سختي گفت؟ چي ؟؟؟ يک بار ديگه بگو... بغض کرد

گفت: من دارم ميرم. مجبورم. بابا برام بيليت گرفته. خودم هم نمي دونستم.. اصلا باورم نميشه.فقط يک خواهش دارم اين يک هفته ي اخر را باهم خوش باشيم و بذار

با يک دنيا خاطرات قشنگ اين داستان تموم شه...نمي خواست هيچي بشنوه. حاضر بود بقيه عمرش را بده و زمان در چند دقيقه قبل ثابت بمونه. اما حيف نمي شد..

از سر ميز بلند شد. ناي راه رفتن نداشت. انگار همه ي دنيا روي دوشش بود. گفت بعدا بهت زنگ ميزنم. صدايي راشنيد که ميگفت: تو را خدا اروم باش.. مواظب خودت

باش... نفهميد چه طوري خودش را رساند خونه . رفت تو اتاقش . خودش را انداخت رو تخت. و تنها صداي يک احساس خيس بود که سکوت تنهاييش را مي شکاند.

نفهميد چند ساعت گذشته بود. برايش مهم نبود. موبايلش را نگاه کرد 10 تا اس ام اس با 3 تا ميسکال! مي دانست که از نگراني دارد مي ميرد. بهش زنگ زد. سعي

کرد بروز ندهد اما نشد تا صدايش را شنيد که گفت بله بفرماييد بغضش ترکيد....گوشي را قطع کرد . چند دقيقه بعد دوباره زنگ زد.. با خودش عهد بسته بود که اخرين

خواسته اش را با جون دل انجام بدهد. و اين يک هفته را با هم خوش باشند. هر روز به جاهايي سر ميزدند که با هم رفته بودند. جاهايي که با هم خاطره داشتند.

شب ها هم تا سپيده با تلفن حرف مي زدند. به ياد تمام شب هايي که با هم تا صبح از عشق گفته بودند.

ثانيه برايشان عزيز بود. قيمتش قدر تمام عشقي بود که بهم تقديم کرده بودند. اما اين ثانيه ي عزيز خيلي بي رحم و بي تفاوت به زمين و زمان در گذر بود و يک هفته به

سرعت يک نيم نگاه عاشقانه گذشت.. روز اخر شد ... لحظه ي اخر فرا رسيد ... وقت گفتن خداحافظي ... نمي خواست از دستش بدهد . نمي خواست بذارد برود...

نمي خواست.......... اما...............

نگاهش کرد. اخرين نگاه. چقدر دوستش داشت... گفت مواظب خودت باش.. گفت: تو هم همين طور. سخت نگير اين نيز بگذرد.

گفت: بي تو نمي گذره!!! اشک تو چشامانش حلقه زده بود اما نمي خواست اشکهايش را ببيند!بوسيدش.. چقدر گرمايش را دوست داشت . اما حيف که اخرين بوسه

بود... براي اخرين بار نگاهش کرد سرش را به زير انداخت و رفت بي خداحافظي.. صدايي را مي شنيد که مي گفت: خداحافظ...

نگاهش به ساعت افتاد.هنوز نرفته بود . با اينکه همين چند ساعت پيش او را ديده بود اما دلش تنگ شده بود.. خيلي تنگ.

صداي موبايل او را از عالم رويا به واقعيت بازگرداند . گوشي را برداشت. صداي اشنايي بود..: من پروازم را از دست دادم. نميرم.

مي اي دنبالم؟

اين بار هم چيزي نمي شنيد . صدا گفت: صدام مياد؟ ميگم نمي رم. پيشت مي مونم . دوست دارم. مي اي دنبالم؟

به خودش امد: اره . همين الان اومدم

گوشي را قطع کرد. چه قدر خوشحال بود. زندگي با عشق و ديگر هيچ.چشمش به جعبه ي روي ميز افتاد هنوز هم درخشش زيبا بود!!!!

برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:21


چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو

صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد

روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت
مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد

.

هیچ کس اونو نمی دید

.

همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن

همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود

.

از سکوت خوششون نمیومد

.

اونم می زد

.

غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد

.

چشمش بسته بود و می زد

.

صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود

.

بدون انتها , وسیع و آروم

.

یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد

.

یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود

.

تنها نبود ... با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده

.

چشمای دختر عجیب تکونش داد ... یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه

.

چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو

.

احساس کرد همه چیش به هم ریخته

.

دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد

.

سعی کرد به خودش مسلط باشه

.

یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن

.

نمی تونست چشاشو ببنده

.

هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد

.

سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون

.

دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید

.

و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد

.

یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست

.

چشاشو که باز کرد دختر نبود

.

یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد

.

ولی اثری از دختر نبود

.

نشست , غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید روی دکمه های پیانو

.

چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه

.

....

شب بعد همون ساعت

وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو دید

.

با همون مانتوی سفید

با همون پسر

.

هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن

.

و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو

,

مثل شب قبل با تموم وجود زد

.

احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه

.

چقدر آرامش بخشه

.

اون هیچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه

.

دیگه نمی تونست چشماشو ببنده

.

به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد

.

شب های متوالی همین طور گذشت

.

هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای اون بزنه

.

ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد

.

ولی این براش مهم نبود

.

از شادی دختر لذت می برد

.

و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود

.

اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت

.

سه شب بود که اون نیومده بود

.

سه شب تلخ و سرد

.

و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده

.

دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط می شد

.

اونشب دختر غمگین بود

.

پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ریخت

.

سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود

.

دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه

.

ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد خلاصه می کرد

.

نمی تونست گریه دختر رو ببینه

.

چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو

به خاطر اشک های دختر نواخت

.

...

همه چیشو از دست داده بود

.

زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود

.

یه جور بغض بسته سخت

یه نوع احساسی که نمی شناخت

یه حس زیر پوستی داغ

تنشو می سوزوند

.

قرار نبود که عاشق بشه

...

عاشق کسی که نمی شناخت

.

ولی شده بود ... بدجورم شده بود

.

احساس گناه می کرد

.

ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد

.

...

یک ماه ازش بی خبر بود

.

یک ماه که براش یک سال گذشت

.

هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت

.

چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت

.

و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود

.

ضعیف شده بود ... با پوست صورت کشیده و چشمای گود افتاده

...

آرزوش فقط یه بار دیگه

دیدن اون دختر بود

.

یه بار نه ... برای همیشه

.

اون شب ... بعد از یه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد دختر

با همون پسراز در اومد تو

.

نتونست ازجاش بلند نشه

.

بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش

.

بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره

.

دلش می خواست داد بزنه ... تو کجاییآخه

.

دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون

و برای خود اون بزنه

.

و شروع کرد

.

دختر و پسرهمون جای همیشگی نشستن

.

و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد

.

نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد

.

یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سینه اش لغزید پایین

.

چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و برش حس کرد

.

سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت

.

سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد

.

-

ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟

صداش در نمی اومد

.

آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه

:

-

حتما ..

یه نفس عمیق کشید و شاد ترین آهنگی رو که یاد داشت با تموم وجودش

فقط برای اون

مثل همیشه

فقط برای اون زد

اما هیچکس اونشب از لا به لای اون موسیقی شاد

نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه

پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره

دختر می خندید

پسر می خندید

و یک نفر که هیچکس اونو نمی دید

آروم و بی صدا

پشت نت های شاد موسیقی

بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد!!

برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:21

قانون عشق

ساعت یک نیمه شب پنجشنبه شب بود.
داشتیم از میهمانی شام برمیگشتیم.
صدای بوقبوق ماشینها ما را متوجه ماشینعروس کرد.
مامان طبق معمول شروع کرد:
”الهی که خوشبخت بشین، الهی که به پای هم پیر بشین،
الهی که همیشه تو زندگی یار و یاور هم باشین...“
گفتم: ”مامانجون اگه اینا میدونستن که شما اینقدر براشون دعا میکنین،
ما رو هم برای عروسی دعوت میکردن!“
مامان خندید و هیچی نگفت.
ماشین عروس به راه خود ادامه داد ولی ما به خیابان سمت راست پیچیدیم.
کمی بعد به بیمارستانی رسیدیم. باز مامان شروع کرد:
”خدایا ایشالا این مریضا همین الان شفا پیدا کنن،
العجل، العجل، العجل، الساعه، الساعه، الساعه...“
دوباره گفتم: ”مامان، اگه خانواده این مریضا میدونستن اینقدر برای شفای اونا دعا میکنین،
ماها رو هم برای سفره ابوالفضل دعوت میکردن!“
دوباره مامان هیچی نگفت، فقط خندید.
توی خیابان بعدی که پیچیدیم نه عروسی بود و نه بیمارستانی.
ولی دیدم باز مامان زیر لب دارد یک چیزهائی میگوید.
به دور و برم نگاه کردم داشتیم از جلوی یک پارک رد میشدیم.
پرسیدم: ”مامان چی دارین میگین؟“
مامان همینطور که داشت زیر لب ورد میخوند جواب داد:
”دارم برای درختا و گلا دعا میکنم که سالم باشن.
هم دنیا رو قشنگتر کنن و هم برامون اکسیژن بسازن!“
گفتم: ”مامان اگه درختا میدونستن براشون دعا میکنی
یه بسته بزرگ اکسیژن از تو پنجره آشپزخونه براتون میفرستادن!“
یادم آمد که مامان همیشه موقع سال تحویل برای کره زمین و همه موجودات عالم دعا میکند
که سال خوبی داشته باشند و سالم و سرحال بمانند.
ما به او میگوئیم شما شدهاید پاپ اعظم که برای صلح جهان دعا میکند!
یک بار مامان گفت اگر هر کدام از ما بتوانیم صلح و آرامش را در درون وجود خودمان تجربه کنیم،
آنوقت میتوانیم تصویری از کره زمین که سرشار از صلح و دوستی و برابری باشد، داشته باشیم.
او گفت مهم نیست که الان کره زمین چه شرایطی را از سر میگذراند،
کاری که ما باید بکنیم این است که اول درون خودمان خورشیدی از عشق و دوستی تصور کنیم
و بعد مرتب شعاع انوار این خورشید را گستردهتر کنیم تا تمام دنیا را فرا بگیرد.
این کار به ایجاد صلح در زمین کمک بزرگی میکند.
از حرفهای مامان خوشم آمد.
من هم سعی کردم که خورشیدی تابان و فروزان در قلب خودم تصور کنم که
با هر ضربان، گرما و عشق را به تمام سلولهای من میفرستد!
واقعاً هم از وقتی که این کار را کردهام احساس میکنم انرژی بیشتری دارم.
وقتی هم که با کسی برخورد میکنم سریعاً با من همدل و همنوا میشود.
فکر میکنم از نور این خورشید بر او تابیده شده است!
راستش بدون اینکه از مامان اجازه بگیرم، این مطلب را به دوستانم هم گفتهام
و حالا وقتی به هم میرسیم از هم میپرسیم: ”راستی خورشیدت چه طوره؟“
من که جواب میدهم: ”گرم و عاشقانه به همه جا میتابه!“
خدا را شکر که من دشمن ندارم، ولی فکر میکنم که
اگر هم داشتم نور خورشیدم میتوانست یخ روابط ما را ذوب کند و تبدیل به دوستان صمیمی شویم.
یک بار مامان به من گفت: ”عزیزم یادت باشه والاترین و قدرتمندترین قانون زندگی، قانون عشقه!“
بعد ادامه داد: ”بهتره به جای همه قانونها، قانون عشق رو در همهجا اجرا کنیم.
اونوقت دنیائی خواهیم داشت که همه گرسنهها سیر میشن،
همه شهرها آباد و سبز و خرم و پاکیزه میشن و همه کینهها از دلها پاک میشه.“
من هم به شما پیشنهاد میکنم هر وقت خبری راجعبه جنگ و درگیریها شنیدید،
پرتوئی از نور خورشید قلبتان را به سمت آن بفرستید
و مطمئن باشید با این کار به گسترش امنیت، صلح، آرامش و برکت جهان کمک کردهاید.
من هم الان دارم برای مادربزرگ و پدربزرگم که یک مامان با احساس برای من ساختهاند فاتحه میخوانم.
کسی چه میداند، شاید پاپ اعظم بعدی، من باشم!

برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:21

زندگی با بهترین عشق در دنیا

یکی از دوستان صمیمی ام در تعطیلات پیش من آمد و چند روزی را در خانه ام مهمان بود.
همزمان شوهرم به ماموریت رفت و متاسفانه پسر پنج ساله ام هم به شدت سرما خورده بود.
این روزها، از صبح تا شب مشغول کار و مواظب بچه ام بودم و فوق العاده گرفتار شدم.

دوستم با دیدن چهره استخوانی من، شوخی کرد و گفت:
«عزیزم، زندگی تو رو که می بینم دیگه جرئت نمی کنم بچه دار بشم.»
از حرف های دوستم بسیار تعجب کردم و پرسیدم:
«عزیزم، چرا چنین احساسی داری؟»

دوستم با همدردی به من گفت:
«چون این روزها دیدم که هر روز از صبح تا شب مثل یه روبات کار می کنی.
غذا می پزی، لباس می شوری، بچه را به مدرسه و بیمارستان می بری،
چه روز بارونی چه آفتابی ، کار یه مادر هیچ وقت تعطیل نمی شه.
از قبل خیلی لاغرتر شدی و توی صورتت چین وچروک پیدا شده.»

دوستم آهی کشید و باز گفت:
«بهترین روزها برای یک زن در همین روزمرگی ها و کارهای فرعی به هدر میره.
عزیزم، منو نگاه کن. چه برای کار چه برای مسافرت هیچ بار خاطری ندارم و زندگی آسانی دارم.»
از حرف های دوستم بسیار خندیدم و گفتم:
«درسته عزیزم اما همه چیز رو دیدی به جز خوشحالی من.»
دوستم خندید و گفت:
«خوشحالی؟ داری خودتو فریب می دهی؟»

جواب دادم: نه و چند خاطره کوچک درباره ی پسرم براش تعریف کردم. گفتم:
چند سال پیش که پسرم تازه وارد کودکستان شد،
در ناهارخوری برای اولین بار بال مرغ سرخ کرده می خورد.
خیلی خوشمزه بود و پسرم ازش خیلی خوشش اومد.
اما فقط نصفش رو خورد و نصف دیگه رو در آستینش پنهان کرد.
چون می خواست اونو به خونه بیاره تا منم مزه اش رو امتحان کنم.
هنوز صحنه ای که او نصف بال مرغ رو از آستینش درآورد
و با هیجان منو صدا کرد، تو ذهنم باقی مانده
و هر بار با دیدن لکه زرد روغن روی آستینش دلم گرم می شه.»

دوستم از حرف های من کمی سکوت کرد و انگار به خاطراتی دور فرو رفت. من ادامه دادم:

پریروز، برای معالجه ،پسرم را به بیمارستان بردم. دکتر بهش گفت:
پسرم گروه خونی تو با مادرت یکیه.
پسرم پرسید: دکتر، پس اگر مادرم مریض بشه می تونه از خون من استفاده کنه، درسته؟
دکتر جواب داد: آره پسر باهوش.
پسرم بی درنگ به من گفت:
مامان خیالت راحت باشه اگه مریض بشی از خون من استفاده می کنی و زود خوب می شی.

با شنیدن حرف های پسرم، آدم های اطرافم با غبطه به من نگاه کردند و گفتند:
با همین بچه دوست داشتنی چه زندگی خوبی دارید.
حرف هایم که تمام شد، دیدم صورت دوستم از اشک خیس شده است.
به او گفتم: «ندیدی که در خستگی هم از سعادت و خوشحالی زندگی لذت می برم.
تو نمی توانی عمیق ترین دلگرمی منو در روزهای عادی درک کنی.
اما عزیزم باور کن که
زندگی با بچه ها زندگی
با بهترین عشق در دنیاست.»

برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:21

همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید…. آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم
نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و… شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.

برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:21

اينگونه زندگي کنيم :
ساده اما زيبا،
مصمم اما بي خيال،
متواضع اما سربلند،
مهربان اما جدي،
سبز اما بي ريا،
عاشق اما عاقل

======================

از کسي که دوستش داري، ساده دست نکش شايد ديگر هيچکس را مثل اون دوست نداشته باشي، از کسي هم که دوستت دارد به آساني نگذر شايد هيچوقت هيچکس را مثل تو دوست نداشته باشد.

======================

زندگي در قلب من طوفان غم دارد ولي
خنده بر لب مي زنم تا کس نداند راز من
در سراشيبي که نامش زندگيست
با همه افتادگي ها مي روم
مي روم شايد که در دشتي بزرگ
بازيابم آنچه را گم كرده ام....

======================

غريبانه ترين لحظه تنهايي خويش چشمانم را به تو خواهم بخشيد تا هيچ گاه به پاکي عشقمان شک نکني ): تكيه به شونه هام نكن... من از تو افتادهترم.... ما كه به هم نميرسيم... بسه ديگه! بذار برم..... كي گفته بود به جرم عشق؟ يه عمري پرپرت كنم... يه گوشه اي كنج قفس... چادر غم سرت كنم.... من نه قلندر ميشوم.... نه قهرمان قصه ها.... نه بردهء حلقه به گوش.... نه مثل اون فرشته ها... من عاشقم... همينو بس! غصه نداره... بي كسيم

======================

اگر ميدانستي انتظار ديدنت چه مجازاتيست هيچگاه تنهايم نمي گذاشتي

======================

هميشه از نگاه تو با تو عبور ميكنم
از اينكه عاشق توام حس غرور ميكنم
دوباره با سلام تو تازهي تازه ميشوم
با نفس سادهي تو غرق ترانه مي شوم
با تو ستاره ميشوماز سايههاي ملتهب هميشه ميگريختم
با رفتن تو هر نفس بغض دوباره مي شوم
ناجي شوكران من، با دل عاشقم بمان
به حرمت حضور تو چون تو يگانه ميشوم

با تو ستاره ميشوم

======================

كنم هر شب دعايي كز دلم بيرون رود مهرت ولي آهسته ميگويم خدايا بي اثر باشد

======================

داشتم فراموشت ميكردم، اما باز دوباره ديدمت، تو غمها غوطه ور شدم، چرا؟

داشتم فراموشت ميكردم، اما باز صدات رسيد بگوش، من شكستم بي صدا، چرا؟

======================

به دنبال کسی نباش که باهاش زندگی کنی ** به دنبال کسی باش که بدون اون نتونی زندگی كني

برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:21

برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:21

جز حال بد احسان و دلتنگیم واسه بچه هام همه چی خوب بود

7 ماه بعد ازدواجم فهمیدم باردارم

و بچم آبان دنیا میاد

هر دومون خوشحال بودیم

تازه داشتم معنی زندگی رو میفهمیدم

که تو هفت ماهگی بارداریم یه بار یکی زنگم زد

فهمیدم دنیاست

همون دوست قدیمیم

یه چیزی بهم گفت که دنیا جلو چشمام تیره و تار شد

گفت سمیرا 1 ماه بعد ازدواجش با سعید طلاق گرفته

بعدشم با اون ازدواج کرده و الان شمال زندگی میکنن

تهدیدم کرد اگه از طریق قانون اقدامی واسه دیدن بچه هام بکنم

یه بلایی سر بچه هام میاره که تا آخر عمرم یادم نره

من دنیا رو میشناختم

حرفش حرف بود

میدونستم اون داره بچه هامو نگه میداره

با حسین مشورت کردم گفتش فعلا کاری نکن

ممکنه یه بلایی سر اون دوتا بیاره

فعلا از دیدنشون منصرف شدم

میترسیدم

تا اینکه آبان 83 دخترم شادی به دنیا اومد

واقعا دخترم شادیمونو چند برابر کرد

شیدا هم اینجوری از تنهایی در می اومد

یه سال از مرگ لیلا میگذشت

اما هنوز احسان لباس سیاه رو از تنش در نیاورده بود

هنوز ماتم گرفته بود

تصمیم گرفتیم یه بچه ی دیگم داشته باشیم

سال بعد پسرم شاهرخ متولد شد

زندگیمون خیلی شیرین بود

یه خونواده ی 5 نفره ی شاد

تا اینکه تو یه روز زمستونی تو سال87 حسین رفت

اولش یه بیماری ساده بود اما منجر به مرگش شد

این بار دیگه واقعا شکستم

دیگه همه ی زندگم به باد رفت

کسی که واقعا عاشقش بودم و عاشقم بود منو تنها گذاشت

با 3 تا بچه

هر کی تو زندگیم یه جور منو تنها گذاشت

سعید با طلاق دادنش بخاطر قیافم

بهروز بخاطر اینکه عاشق کس دیگه ای شد

کامیار بخاطر برگشت زن سابقش

و حسین هم با مرگش

اینبار من شدم همون احسانی که بعد مرگ لیلا شده بود

غمگین بودم

تنها امیدم بچه هام بودن

یه سال بعد مرگ حسین سعید گذاشت 2تا بچه هامو ببینم

آخی خیلی خوشگل شده بودن

دنیا به سعید خیانت کرده بود و طلاق گرفته بود

سعید خیلی شکسته شده بود

الان من میرم سر کار و 3 تا بچه هامو بزرگ میکنم

آیدین و آیلار پنجشنبه و جمعه ها پیش منن

سعید هی التماسم میکنه

میگه غلط کردممیگه برگزد با 5 تا بچه هات با هم زندگی میکنیم

میگه واسشون پدری میکنم

اما من بخاطر حسین دلم نمیخواد

با اینکه مرده میخوام پاش بمونم

چون پام موند چون وفاداریشو بهم ثابت کرد

اما گاهیی بخاطر آیلار آیدین دو دل میشم

الان پنجم دبستانن

نمیدونم چکار کنم

احسان الان تنها کسیه که منو میفهمه

با اینکه خودش یه داغ بزرگ رو دلشه

و تنها امیدش بارانه دخترش

و من هم موندم تو دو راهی

___________________

داستان زندگیم تموم شد

مرسی از اینکه وقت گذاشتین و خوندینش

حتما اینجا نظرتونو بگین اول همین جا

اگه کاری باهام داشتین آدرس وبمه elhamezendegi.blogfa.com

برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:21

دیگه باورم شده بود کسی تو این دنیا نمنو نمیخواد تا اینکه با یکی به اسم کامیار آشنا شدم

30 ساله بود 9 سال ازم بزرگتر بود.

از زنش بخاطر اینکه زنش نمیتونست بچه دار شه جدا شده بود.

بهم ابراز علاقه میکرد.سر و وضعش متوسط بود

وضع مالیش خیلی خوب بود

منم که از دروغ متنفر بودم سیر تا پیاز زندگیمو واسش گفتم

اونم قبول کرد

بعد 1 ماه آشنایی تو 3شهریور 1381 روز تولد 21 سالگیم با هم ازدواج کردیم

دلیل ازدواجم این بود که بلاخره خودمو باور کنم

یه سرپناه داشته باشم....

بعد یک عمر حقارت و تحقیر شدن اونم فقط بخاطر قیافه

حداقل یکم شخصیت خودمو بالا ببرم

بعد ازدواج فقط ماهی یه بار با مادرم تماس داشتم

علاوه بر اون با لیلا هم خیلی صمیمی بودم

4 ماه بعد ازدواجم فهمیدم 3 ماهه حاملم.

کامیار خیلی خوشحال بود.

اصلا فکر کنم بخاطر بچه منو گرفته بود.

6 ماهه باردار بودم که سر و کله زن قبلیش مرجان پیدا شد

2 سال ازم کوچکتر بود.

گفت رفتم دکتر خودمو دوا درمون کردم میتونم بچه دار شم

گفت وقتی الهام بچشو دنیا آورد طلاقش بده بچشم بده مال خودش

از اونجایی که کامیار مرجانو به من ترجیح میداد گفت بعد تولد بچت طلاقت میدم

باورم نمیشد برای سومین بار سرخوردگی

برای دومین بار طلاق

اون موقعها لیلا و یکی از دوستام هما تنها همدم هام بودن

هر جفتشون میگفتن به خدا توکل کن

تیر 82 دخترم بدنیا اومدم

اسمشو شیدا گذاشتم

از بچگیم عاشق اسم شیدا بودم

بهم حس خوبی میداد.

بعد تولد شیدا طلاق گرفتم.

مهریم هم 110 سکه بود

نصفشو گرفتم

یه خونه اجاره کردم.

اون موقعها فقط 22 سالم بود.

بعد 4 ماه هما برای برادرش که 34 ساله بود و زن و پسرش تو یه تصادف مرده بودن

خواستگاری کرد.

اما من از همه مردا متنفر بودم

دلم برای آیدین و آیلار لک زده بود

نزدیک 3 سال ندیده بودمشون.

هما میگفت داداشمو ببین یه کم باهاش حرف بزن

شاید به توافق رسیدین

برای اولین بار داداششو دیدم

اسمش حسین بود

8 سال ازم بزرگتر بود

از نظر قیافه خیلی به سعید شبیه بود.

میگفت 4 سال پیش زنش و پسر 2 سالش تو تصادف مردن

میگفت خیلی تنهاس

حسین هیچ مشکلی با شیدا نداشت

میگفت اینم دخترته حق داره پیشت باشه

من تجربم زیاد بود.

فهمیدم حسین مثل سعید و بهروز و کامیار نیست

میترسیدم واسه بار سوم ازدواج کنم

اما بخاطر خودم و شیدا قبول کردم

خانوادم خیلی از حسین خوششون اومد

احسان میگفت خیلی شبیه سعیده

سعید رفته بود شمال

قرار بود 2 سال دیگه بذازره بچه هامو ببینم

این شد که واسه بار سوم زمانی که دقیقا 1 سال از ازدواجم با کامیار میگذشت

در 22 سالگیم

ازدواج کردم.

حسین خیلی با شیدا مهربون بود

مثل یه پدر واقعی

اما آذر 1382 لیلا که تازه دختر اولشو که اسمش باران بود دنیا آورده بود

تو 1 ماهگی دخترش از دنیا رفت

لیلا تو زندگیش خیلی درد کشیده بود.

بخصوص از جانب پدر و مادرم

تازه 23 سالش بود.

خیلی برام سخت بود دوستی که تو همه مشکلاتم باهام بود رو از دست بدم

اما پدر و مادرم براشون مهم نبود

اما احسان..............

واقعا شکست

داشت میمرد.

بارانو بغل میکرد و هق هق گریه میکرد

احسان. لیلا رو خیلی سخت بدست آورد و خیلی آسون از دست داد

احسان بعد لیلا تنها کسی بود که تو خونواده منو میفهمیدو حالا خودش مث مرده ها بود

حالشو هیچ کس نمیتونست بفهمه

طفلک برادرم

_______________________________________

در جواب دوستانی که گفتن مگه 16 سالگی دیپلم میدن

باید بگم من دوم و سوم دبستانو جهشی خوندم

دلیل دانشکاه نرفتنم هم ترس از تحقیر شدن بود

اونم فقط بخاطر قیافم

سوالی دارین بپرسین که جواب بدم تا نکته ی مبهمی باقی نمونه

ببخشید پست طولانی شد

فکر کنم 1 یا 2 قسمت باقی مونده

برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:21

داشتم دیوونه میشدم .....

فکر نمیکردم سعیدهم پشتمو خالی کنه

گفت مهریتو میدم فقط دست از سرم بردار

مجبور بودم چکار میکردم؟

هفته ی بعد مونده بود پزشکی قانونی

اما یه چیزی مانع طلاقمون شد

من باردار بودم.

وقتی سعید فهمید اصلا ناراحت نشد

گفت خب به درک بعد به دنیا اومدم بچم طلاقت میدم

اما یه حرفش منو میسوزوند

میگفت محاله بذارم بچه ها دست تو باشن

گفت با اینکه بچه شاید تا 2 سالگی شاید تا 7 سالگی

میتونه پیشت باشه باید خودت بگی نمیتونم نگهش دارم

اولاش مخالفت میکردم اما گفت پس باید بچه رو بندازیش

دلم نمی اومد بچمو بکشم

گفتم باشه بچه مال تو

فکر کردم شاید بعده ها دلش به رحم بیاد

گذشت تا بچهام وقتی 19 سالگیم تموم شد به دنیا اومدن

دوقل بودن یه دختر یه پسر

خواهر و برادرهای سعیدم دوقلو بودن

اسمشونو آیدین و آیلار گذاشتیم به انتخاب سعید

بعد8 ماهگی بچه ها طلاقم داد.

به زور حضانتو ازم گرفت اما نه از طریق قانون

از طریق تهدید

من تو بیست سالگی تازه اول جوونیم شدم یه مطلقه.

1ماه بعد طلاق سعید با یکی از همکاراش ازدواج کرد اسمش سمیرا بود

ازم 1 سال کوچیکتر بود.

بعد طلاق الهه اونقدر بهم سرکوفت زد که همون 2 ماه بعد طلاقم سعی کردم از خانوادم دور شم

یه خونه جدا گرفتم.

تو مطب یه دکتر منشی شدم.

زندگیم میگذشت تا دقیقا 4 ماه بعد طلاقم با یکی آشنا شدم.

اسمش بهروز بود. مجرد بود.

همسن سعید بود.

از اولشم فهمیدم دوسم نداره.

چون 3 ماه بعد آشناییمون این یکی هم ولم کرد.

کسی که بعد شناختش عاشقش شدم.

دوباره یه سر خوردگی دیگه........

برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:21

دی ماه فهمیدیم بعد 2/5 الهه حامله شده.

بچش هم اوایل مرداد دنیا می اومد.

روز یه روز سعید دیر تر می اومد خونه

یه کم بهش شک کردم اما چون از چیزی مطمئن نبودم به روش نمیاوردم.

گفتم شاید اشتباه کنم.بلاخره پسر الهه و فرشاد دنیا اومد.

اسمش رو پویا گذاشتن.

سعید ممکن بود بعضی وقتها ساعت 1 شب بیاد خونه. یه شب اومد .

دیگه طاقتم تموم شده بود. گفتم سعید چرا اینقدر دیر میای؟

مگه من زنت نیستم؟ نمیگی از ساعت 9 صبح میری تا 1 شب من تنهام؟

همون موقع شد که داد و هوار راه انداخت.

میگفت: تو هم نمیگی من با این قیافت اومدم تورو گرفت چه خیری در حقت انجام دادم؟

بابا خسته شدم ازت الهام...

میدونی الان که می بینم تو زن رویاهای من نیستی.

اصلا تو چی داری؟قیافه داری؟ هیکل داری؟ اخلاق داری؟

چی داری که من دلم بهت خوش باشه؟

میدونی من میتونستم یه دختری رو بگیرم که یکم قیافه داشته باشه یه کم شخصیت داشته باشه؟

دیگه طاقت حرفاشو نداشتم.

زدم زیر گریه.

گفتم :بگو.بازم بگو.تو زندگیم تنها دلخوشیم تو بودی

فکر میکردم یه ذره دوستم داری.

فکر میکردم یکی پیدا شده منو بفهمه واسم ارزش داشته باشه .

یکی هست که امیدم به اون باشه

یه کم پشتمه

از بچگی همه تو سری میزدن بهم همه

خواهرم برادرم دوستام فامیل

تو هم بزن. مگه تو با اونا فرقی داری؟

سعید گفت: نمیخوای تحقیر بشی کسی زورت نکرده با من زندگی کنی

میخوای فردا میریم کارای طلاقمونو انجام میدیم.

باورم نمیشد

*********************

پی نوشت آرام:

سلام

اول از همه از رها جون عذرمیخوام که وسط داستانش اینو نوشتم.

چندروزیه مشکلی برام پیش اومده و نمیتونم پست بذارم.

برای همین رهاجان باز زحمت کشیدن یه داستان دیگه گذاشتن.

اولاز همه بگم مدت نظرسنجی داستان فرهاد و سهیلا رو به پایانه.من برایهرنظرسنجی یه مدتی رو مشخص می کنم بعد اونو برمیدارم.اگه کسی شرکت نکرده ودوست داره شرکت کنه میتونه به گوشه وب بره بالای خبرنامه نظرسنجی رومیبینه و رای بده.

دوم اینکه قرار شده من و رهاجون یه کم استراحت کنیم.البته الان هم من تو استراحتم.ولی خب...

عید نزدیکه و رها مهمون داره.شاید هم بخواد بره مسافرت.

منم میرم شمال...

از زمان تمام شدن داستان الهام تا روز هفتم یا هشتم فروردین با اجازتون وب خاموشه.یعنی داستان نمیذاریم.

بعدش من میام با داستان زندگی خودم.اینجوری شما هم که میخواهید برید مسافرت یا دیدوبازدید انجام بدید از داستان عقب نمیمونید.


سبز باشید

برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:21

صفحه بندی